قلب من رو به تو پرواز می کند
مرا ببخش ! از این جرم بزرگ که دوستی است و جنایت ها به مکافات آن رخ می دهد چشم بپوشان ؟
اگر به تو «عزیزم» خطاب کرده ام ، تعجب نکن . خیلی ها هستند که با قلبشان مثل آب یا آتش رفتار می کنند . عارضات زمان ، آن ها را نمی گذارد که از قلبشان اطاعات داشته باشند و هر اراده ی طبیعی را در خودشان خاموش می سازند .
اما من غیر از آن ها و همه ی مردم هستم . هر چه تصادف و سرنوشت و طبیعت به من داده ، به قلبم بخشیده ام . و حالا می خواهم قلب سمج و ناشناس خود را از انزوای خود به طرف تو پرتاب کنم و این خیال مدت ها است که ذهن مرا تسخیر کرده است
می خواهم رنگ سرخی شده ، روی گونه های تو جا بگیرم یا رنگ سیاهی شده ، روی زلف تو بنشینم
من یک کوه نشین غیر اهلی ، یک نویسنده ی گمنام هستم که همه چیز من با دیگران مخالف و تمام ارده ی من با خیال دهقانی تو ، که بره و مرغ نگاهداری می کنید متناسب است
بزرگ تر از تصور تو و بهتر از احساس مردم هستم ، به تو خواهم گفت چه طور
اما هیهات که بخت من و بیگانگی من با دنیا ، امید نوازش تو را به من نمی دهد ، آن جا در اعماق تاریکی وحشتناک خیال و گذشته است که من سرنوشت نامساعد خود را تماشا می کنم
بوسه بی فریادرس
همیشه خیره خیره در چشمانم نگاه می کنی و من باز هم مثل همیشه به تو می گویم : های ! دنبال چه می گردی ؟!
- ( هیچ ! ) تو می گویی و دروغهایت هم چه شیرین است !
فریاد می زنم : ( من هنوز هنوز هنوز عاشق تو هستم ) *! می دانم ! تو می گویی ، همچنان مغموم و خیره خیره . ناله می کنم : پس چرا دیگر این چنین چشمانم را به شهادت می طلبی ؟!
شبی با خیال تو همخونه شد دل
نبودی ، ندیدی چه ویرونه شد دل
(؟)
شب سیاه سیاه است . باد در کوچه پس کوچه های شهر پریشان و هرزه گرد پرسه می زند ، از تمام کوچه باغهای سرشار از شب بوهای باران خورده شهر می گذرد و بعد لا به لای موهای شبرنگت می پیچد و آنگاه مشامم از تو لبریز می شود و اشک از چشمانم می جوشد و موهایت پهن می شوند روی صورتم و اشکهایم را پاک می کنند .
های سر بر سینه ام نهاده ! امشب تا خود صبح برایت حرف دارم. هر شب ، داستان سرگشتگی ام را با شکلی تازه در قالب ترانه ای ، غزلی ، قصیده ای و حتی گاه نگاهی سرشار از همه اینها ریخته ام و در گوش جانت زمزمه کرده ام .
می گویی : نگو شکلی تازه ! من هر روز حرفی تازه از تو شنیده ام !
می گویم : خودم هم !هر روز که نه ! هر لحظه در درونم چشمه ای تازه می جوشد از سفره پر برکت عشقت و من عمریست تنها نقش سرسرایی را بازی می کنم که صداهای برخاسته از عشقت را پژواک گونه باز پس می دهم .
حرف تازه از من نیست ! تو خود لحظه لحظه در من می شکفی ، نو می شوی و بال و پر می گیری ….
چشمانت ، عظمت شب را به تصویر می کشد . انگار پنجره ای گشوده ای به رویم تا از میانش تمامی کهکشانهای درونت را به خانه دلم میهمان کنم . و من چه ضیافتی ترتیب داده ام ! دستادست این ستارگان شب شکن ، پای کوبان و دست افشان ، دیوانه وار و شلنگ انداز می رقصم .
از این ضیافت دلنشین هیچگاه سیر نشده ام که تو هر روز ستاره ای دیگر را به من می نمایانی و من در حیرت می مانم که ستارگان این کهکشان را آیا پایانی هست؟!!
و تو امشب نیز با چشمان نمناک عاشقت ، یک ( نه ) دیگر می آفرینی!
آی آی آی ! این عشق چه معجون غریبیست ! من و تو اشک می ریزیم و می خندیم ، بغض می کنیم و قهقهه می زنیم ، ماتم می گیریم و می رقصیم … و همه این عقلانیت دیوانه وار - و شاید هم دیوانگی معقول ! - را از او داریم .
مانند همیشه خیره خیره در چشمانم نگاه می کنی و من باز هم مثل همیشه به تو می گویم : های ! دنبال چه می گردی ؟!
- ( هیچ ! ) تو می گویی و دروغهایت هم چه شیرین است !
فریاد می زنم : ( من هنوز هنوز هنوز عاشق تو هستم ) *! می دانم ! تو می گویی ، همچنان مغموم و خیره خیره . ناله می کنم : پس چرا دیگر این چنین چشمانم را به شهادت می طلبی ؟!
شب در چشمانت می شکند ، شانه ام خیس می شود . می گویی : می خواهم تو هم دوست داشتنم را ببینی !
مگر نشنیده ای شنیدن کی بود مانند دیدن !
و من لال می شوم ، سراپا چشم و گوش و دل ! و تو آواز مهر را قطره قطره بر شانه هایم می سرایی ….
تا بعد….
نظرات ()
قلم و رنگ در اختیار شماست بهشت را نقاشی كنید و بعد وارد شوید .
من در حال ام !
من از حال ام !
نه گذشته و نه آینده ، جنس من حال است .
تا حال هیچگاه فرصتی نیست . از حال گذشتن ابتكار می خواهد . از حال گذشتن ذكاوت ، هــوش ، استعداد می خواهد . در خود می جویم كه چگونه در حال بمانم و از حال بگذرم ! آنچه در گذشته است حسرت و آه و كنایه ، آنچه در آینده است ؛ كاش و امید و آرزو است . اما آنچه در حال است ؛ شجاعت و جسارت است ، تلاش و كوشش است ، رفتن و به زمین خوردن است ، جستجو و یافتن است ، تمنا و رسیدن است .
من در حال ام و به لحظه می اندیشم ، به اكنون .
من در لحظه ام ، من آن ام !
من تصور مبهم گذشتگان ام .
من خیال باطل آیندگان ام .
من طول و عرض زندگی ام .
من سراشیبی زمان ام .
من خود لحظه ام .
من از زمان اكنون سخن می گویم ، از ابتدای حال ، از ساعت صفر در لحظه !
من اینجا ( زمان ، مكان ) هستم .
من تصویر یك امروزام .
من یقه پیراهن هر روزام .
من صدای شعر حال ام ، شعر نو ، شعر اكنون
من حافظه ی زمان ام .
من فعل هستم ( بودم ، هستم ، خواهم بود ) ام!
من نگاه چشم ام بر روی حال ، اكنون .
من از همینك ام ( كه آغاز شدم).
من زمزمه نزدیك ترین ترانه ام .
من تابش خاطره خود ام !
من حال ام ، من ...
اكنون قلم در اختیار من است / اكنون هنر نیاز من است / اكنون رنگ هدف من است.
نظرات ()
صورتش داغ بود...داغ داغ
یه قطره اشک اومد روی انگشتم... بعد روی دستم....یه خط آبی کشید تا آرنجم...
چشماش داشت نگام می کرد...خیلی سرد..... بی رمق بی رمق...
یه تکونی داد به لباش...می خواست حرف بزنه....صداش بالا نمیومد
دستمو گذاشتم رو لباش ....گفتم هیس.....
چشماشو به زور باز نگه داشته بود... ولی خیس بودن...چشماش....گونه هاش...
صورتش....همه بدنش خیس بود....خیس خیس...داغ داغ...
یه دستمو گذاشتم رو قلبش... با اون یکی دستم دستشو گرفتم گذاشتم روی قلبم....
دستاش نا نداشت... کبود بود...کبود کبود......
گفتم گوش کن....صدای قلبشو میشنیدم....آروم بود....آروم آروم.....
می دونستم صدای قلبمو میشنوه...هرثانیه تند تر می زد...
چشمام دیگه همه چیزو محو می دید....از پشت یه پرده پر از آب صورتشو نگاه کردم....سفید بود سفید سفید.....
دستشو آورد بالا...اشکامو پاک کرد.....
دوباره دستشو برد پایین گذاشت رو قلبم......
صدای نازکش اومد بیرون...اشکاتو نبینما.....
.........................................................................
نفسم داشت تند تر می شد....قلبم تند تر می زد.....
دستم رو سینش بود... صدای قلبشو میشنیدم.....
آروم آروم بود...آروم.....آروم..........آروم..................آر............
دیگه هیچی نمیشنیدم......فقط صدای یه بوق ممتد......صدای نفسهام.....
صورتمو گذاشتم رو قلبش..... بدنش داغ بود...داغ داغ......
بدنش خیس بود..........خیس خیس........
بدنش سرد بود ..........سرد سرد..........
روی قلبش پر ازآب بود....پر از آب......
نفسم آروم بود ...........آروم آروم.........
هوا سنگین بود...........سنگین سنگین....
تنش خیس بود..........خیس خیس..........
قلبم سیاه بود ...........سیاه سیاه............
قلبش آبی بود...........آبی آبی..............
قلبش آروم بود ........آروم آروم...........
من بودم....یه صورت خیس.... یه هوای سنگین.....یه آواز مبهم..............
نظرات ()
یه دیوار تاریک...... نوشته های گنگ......کاغذهای نیم سوخته......چند عدد سیگار....
یه میز قدیمی....هوای تاریک.....صندلی چوبی شکسته..... یه جسم تاریک......
یه شبح تاریک.... یه سیاهی...... رنگ سیاه.....
و سکوت.....سکوت قدیمی باغ بزرگ پوسیده....هوای تاریک.....رنگ سیاه.....
ماه مبهم و بی روح....مه غلیظ.....صدای پارس سگ پیر که هر از چندی سکوت وحشی باغو از درختاش می گرفت................
یه دست بی رمق....فندک بنزینی روشن......نور ضعیفی به تاریکی اتاق اضافه شد.....
رنگ زرد......
فندک خاموش...خاکستر سیگار روی نوشته نا تموم......رنگ خاکستری.....
یه تسبیح کنده کاری شده روی دیوار اتاق.... یه صلیب بزرگ و مشکی کنار آیینه بزرگ....
یک پنجره رو به باغ..... باغ پوسیده....... باغ تاریک....... رنگ سیاه.......
یه تیغ کوچیک......
یه دست بی رمق دیگه..... برق تیغ......رنگ سفید.....تشنگیشو حس می کرد.....
چه تعبیرقشنگی.....تیغ تشنه....تیغ تشنه....صفحه بازم سیاه می شه.....
" و این گونه تیغ تشنه را سیراب کردم....شاید اولین نیازمندی که از دستانم بی نیاز شد"
صفحه روشن تر می شه.....ماه هم عطششو برای دیدن نوشته پنهون نمی کنه.....
دوباره صفحه سیاه.....این بار مه غلیظ.....آره .....پای نوشته رو همین سیاهی امضا
می کنه.....
نوشته تموم شد....."امضا: مه غلیظ"
صدای زوزه سگ نگهبان....سکوت مطلق.....
تیغ تیز.....رگ ورم کرده....بوسه تیغ... بوسه بلند و کشدار.....رنگ قرمز.....
خاکستر دیگه ای روی میز.....يه امضای دیگه پای نوشته......قطره ای قرمز....رنگ قرمز.....
رود خون.....مه غلیظ......ماه محو شده.....باد پاییزی....صدای ناله سگ.....
صلیب بی حرکت....سکوت.....
کمی بعد...........
آیینه ترک خورده......کتاب از پشت افتاده.....تسبیح پاره.....رنگ سیاه......
دانه های ریز و چوبی روی زمین.....رنگ قرمز نوشته ها....سیگار تموم شده.....
صدای زوزه سگ.......ناله باد.....همهمه درختا.....مسیح واژگون......سیاهی نورانی.....
سکوت....لبخند.... پنجره نیمه باز.....شکاف نورانی مهتاب روی دیوار......
هاله های مه..... رنگ سیاه.....دست گریون.....دستش خون گریه می کرد.....
رنگ قرمز...... رنگ قرمز...... رنگ قرمز......
اشکای سفید.....سفیدیش برق تیغو به مجادله ای برابر می کشید....صدای زوزه سگ.....
توهمی ساده از پرواز.....سادگی سنگفرش اتاق......
و یه توهم دیگه......یه توهم از رنگ......رنگ آبی....رنگ آسمون.......
یه پوزخند تلخ.....چشمای نیمه باز.....چشمای سرد.....رو به صلیب......صدای زوزه......
چشمای بسته.....سکوت.....سکوت باغ پوسیده......رنگ قرمز...آبی...خاکستری...سیاه...
تا بعد….
نظرات ()با خيال راحت روی تختت بخواب ...........
به بهترين خاطراتت فکر کن ............
ميدونی؟...
با فکر خوب ميتونيم فکرهای بد و از خودمون دور کنيم
نظرات ()
عشق،از سويي مستت مي كند، و از سوي ديگر، تو را به تو مي شناساند. عشق، پديده اي دوسويه است، شمشيري دولبه: كه لبة آن همة خودخواهي هاي تو را مي برد، و از سو ي ديگر بندهاي توانايي هاي بالقو ة تو را پاره مي كند. وقتي اين دو امر با هم اتفاق مي افتند، هوشياري عظيمي به سراغت مي آيد، چنان كه در درياي پرتلاطم مستي عشق، كشتي امن آگاهي و بصيرت را زير پا خواهي داشت. در اين كشتي، از همة نگراني هاي روزمره در امان خواهي بود. اين آگاهي، رشته هاي تعلق و در نتيجه اضطراب را خواهد گسست. در واقع، در ساحت عشق، حتي مرگ نيز ترسناك نيست. بنابراين ، وقتي مرگ ترسناك نباشد، چه چيز ديگري مي تواند ماية نگراني ات شود.
نظرات ()به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ...
به نام آنكه كلمه را آفريد.
و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم
از او بگويم.
كه هر چه بود، پيش از هر كلامي، خودش گفته بود.
بايد اين واژه هاي كوچك را شست.
سالهاست دچارش هستم.
و چه سخت بود بيدلي را ، ساختن خانه اي در دل.
و اين دل بينهايت، چه جاي كوچكي بود براي دل بيتابش.
او رفت و من نشناختمش .
در تمام ميخكهاي سر هر ديوار، آواز غريبش را شنيدم اما باز هم نشناختمش.
همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم.
يا طولاني ترين ثانيه هاي تنهاييم كه بعد از سرآغاز كلامم، فقط خود او ميداند
كه آن ثانبه ها چگونه گذشت.
فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه هاي افتاده به كلامش، به دنبال جاي پاي خدا باشم.
اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهاي او، حوض بي ماهيست.
يا وسعتي بي واژه.
و شايد مزرعه اي باشد با زاغچه اي بر سر آن
زاغچه اي كه هيچكس جدي نگرفتش .
اينجا را هديه اش ميكنم. به آنكس كه براي سبدهاي پرخوابمان، سيب آورد.
حيف كه براي خوردن آن سيب، تنها بوديم ....
نظرات ()ساكت بنشين و تماشا كن، وقتي حرفي براي نوشتن وجود ندارد. تماشا كن و تماشا كن و آنقدر تماشا كن تا حرفت بيايد، بعد بنويس.
فعولن فعولن فعولن فعل! « به يادت بياور كه روزي همين ها كه محو نگاه تو مسكوت و سردند، تو را يك نفس هم نفس بوده اند. و تو با نگاه همين هم نفس ها نوشتي. و اصلا براي همين مي نوشتي، كه شايد نگاه يكي با تو يكي شود. كه شايد كلامت برايش تداعي گر يك حضور قديمي، و يا يك عبور قديمي شود. به يادت بياور كه روزي براي نفسهاي صد هم نفس مي نوشتي! » فعولن فعولن فعولن فعل!
نه! شعر نه! بنشين و تماشا كن و بنويس! شعر اما نگو!
گوشي تلفن را بردار و زنگ بزن، به شماره اي كه كاملا تصادفي از دفترچهي تلفن قديمي ات انتخاب كرده اي. بعد ساكت بنشين و گوش كن. گوش كردن همان تماشا كردن است. پس آنقدر گوش كن تا حرفت بيايد. و بعد بنويس.
فعولن فعولن فعولن فعل! « بيا از برايم ترانه بساز. ترانه! بيا و بهانه بساز! بيا و من خسته را باز تو، به شهر ترانه روانه بساز! » فعولن فعولن فعولن فعل!
شعر نگو! بنويس!
گوشي تلفن را برندار. تو منتظر تلفن هستي، نبايد تلفنت اشغال شود. تلفن را بگذار روي پيغام گير، با اين پيغام: « با سلام! من هم اكنون در خانه هستم، اما فقط در صورتي مي توانم با شما صحبت كنم كه شما هماني باشيد كه بايد باشيد. اگر هماني هستيد كه بايد، لطفا بوق بزنيد، وگرنه لطفا پس از شنيدن صداي بوق پيغام بگذاريد. با سپاس! » و منتظر بمان تا برايت بوق بزنند!
فعولن فعولن فعولن فعل! « من اينجا برايت غزل گفته ام. ترانه! برايت غزل گفته ام. من از پشت يك عمر صبر و سكوت، براي نگاهت غزل گفته ام » فعولن فعولن فعولن فعل!
شعر نگو! بنويس! با اين صدا: « هزار سال پيش، يا شايد كمي قبل تر، دختر روياها عكس پسر روياهايش را روي دريا كشيده بود. نمي دانست روزي كه پسر روياها براي ديدنش مي آيد، موجهاي قايقش اول از همه همان تصوير روي آب را خراب مي كنند... »
بيا و بنويس! شعر اما نگو!
نظرات ()سلام
من ساكن فصل خستگی ام. بس كه بی كسی از سر و كول دلم بالا رفت، جاپای تمام قدم زدنهایش روی دل وامانده من ذُق ذُق می كند! دیگر یادم نمی آید اهل كجا بودم و چه شد. دیگر یادم نمی آید كه چه طوفانی از كجا بر خاست ... فقط در بحبوحه این روزهای دلگیر یادم می آید كه … عجب بهشتی بود !! عجب نسیمی!! … هی روزگار !
همه عالم حیران حیران من شده اند و خودم حیران حیرانی دلم و دل بیچاره هم حیران تو !!
این تسلسل دیوانه وار قشنگ نیست ؟! نه! انصافا بگو كجای این تسلسل بد است ؟! …گور پدر منطق!! مثل همیشه ...
... مثل همیشه ! همیشه ای كه از چشم تو آغاز شد !
... مثل هنوز! هنوزی كه دلم بی تو تمام شد!!
*
می دانی ؟! تمامیت دل من عشق بوده و هست. دم به دم روزهایم را نفس كشیدن تو پر می كرد ، یادت می آید ؟! دلم می شد تلنبار غصه ، یك البرز خستگی روی دوشم می نشست و پاهایم تاول تاول صحرای لوت دیگران! چه غم ؟! ... دم به دمت دادن عالمی داشت عزیز !
حالا خودت بگو وقتی صدای تو نیست، حتی عتاب آلودش ... وقتی نگاه تو نیست، حتی خشمناكش ... وقتی حضور تو نیست ، حتی مهاجمانه اش ... من با این همه تنهایی بی عشق كه آوار می شود سر دل بیچاره چه كنم ؟!! با این شانه های زخمی ... با این تاولهای درشت !
بگذریم !
دردهای من تكه تكه مثل اسباب بازیهای كودكانه كنار هم جور می شوند و خانه تنهایی مرا می سازند! و چه كودكانه با من بازی می كند روزگار !!
ناشناس گفته بود كه : «زندگی لیسیدن عسل از روی بوته های خار است.»
راجع به این جمله بعدا شاید بیشتر حرف زدم اما حالا تصویری دیگر را از من به یادگار بگیر! تصویری كه از سه زوج جوان عاشق در غروبی دل انگیز در ساحل خزر گرفتم و امروز به تو بازپس می دهم. تو كه دیرزمانی پذیرای تصاویر تازه من بودی از عشق....
انسان موجودی ست كه كودكانه در ساحل حیات بر ماسه های زندگی چنگ می اندازد. چون ماسه ها را در مشت می فشارد از ریزش مداوم رهایی ندارد. هیچگاه ماسه ها به تمامی و تا ابد در دستهای او دوام نمی آورند. فشردن مشتها شاید ، تنها شاید ، دوام ماسه ها را در دستان او بیافزایند اما هر ماسه ای سرانجام از كف رفتنی ست! در این میان ماسه هایی هستند كه خیس از نم دریای پیش رویند. دریای عشقی كه تلاطم امواجش روح انسان را، عاشقانه، به اوج می برد. این ماسه ها، هرچند رفتنی اند، اما دیرپاترند و خاطره لطیف و نمناك حضورشان حتی بعد از آن رفتن ناگزیر دستت را نوازش می كند.
... و من امروز در شگفت از آن تندبادم كه چه سهمگینانه برخاست تا ماسه هایی آن چنان خیس را به آن زودی از دستان كودكانه دل عاشقم برباید! و من بمانم و لطافت خاطره ای كه صلیب وار زخم می نشاند و مسیحاگون شفا می بخشد!
تا بعد ...
نظرات ()آموخته ام كه...
بهترين كلاس درس دنيا محضر بزرگترهاست
آموخته ام كه...
وقتي عاشق مي شوم ، عشق خودش را نشان مي دهد
آموخته ام كه...
وقتي سعي مي كني عملي را تلافي كرده و حسابت را با ديگري صاف كني،
تنها به او اجازه مي دهي بيشتر تو را برنجاند.
آموخته ام كه...
هيچ كس كامل نيست مگر اينكه در دام عشق او اسير شوي.
آموخته ام كه...
هر چه زمان كمتري داشته باشم ، كارهاي بيشتري انجام مي دهم.
آموخته ام كه...
اگر يك نفر به من بگويد ،“ تو روز مرا ساخته اي” روز مرا ساخته است
آموخته ام كه...
وقتي ، به هيچ طريقي قادر نيستم كمك كنم ، مي توانم براي او دعا كنم
آموخته ام كه...
هر چقدر آدمي نسبت به جبر زمانه اش جدي باشد ، اما هميشه نياز به دوستي
دارد كه بتواند بدون تكلف و ساده لوحانه با او بر خورد كند.
آموخته ام كه...
گاهي اوقات همه آن چيزي كه انسان نياز دارد ، دستي براي گرفتن و قلبي
براي درك شدن است.
آموخته ام كه...
بايد شكر گزار باشيم كه خداوند هر انچه را كه از او مي طلبيم ، به ما نمي دهد
آموخته ام كه...
زير ظاهر سر سخت هر انساني فردي نهفته ، كه خواهان تمجيد و دوست
داشتن است.
آموخته ام كه...
زندگي سخت است اما من سخت ترم.
آموخته ام كه...
وقتي در بندر غم لنگر مي اندازي ، شادي در جاي ديگر شناور است.
آموخته ام كه...
همه خواهان آنند كه در اوج قله زندگي كنند ، اما همه شاديها و پيشرفتها
زماني رخ مي دهند كه در حال صعود به سوي آن هستي.
آموخته ام كه...
پند دهي فقط در دو برهه از زمان جايز است ، زماني كه از تو خواسته مي شود
و هنگامي كه خطري زندگي كسي را تهديد مي كند
نظرات ()قضاوت كنيد، همانگونه كه میخواهيد در مورد شما قضاوت كنند
احترام بگذاريد، همانگونه كه میخواهيد به شما احترام بگذارند
عشق بورزيد، همانگونه كه میخواهيد به شما عشق بورزند
ببخشيد، همانگونه كه میخواهيد شما را ببخشند
اعتماد كنيد، همانگونه كه میخواهيد به شما اعتماد كنند
خوبي كنيد، همانگونه كه میخواهيد به شما خوبی كنند
نظرات ()زن در ضربالمثلهاي ملل
زنان سوژه ضربالمثلهاي متعددي هستند و اين مطلب تنها مربوط به ايران نيست. نگاهي داريم به چند ضرب المثل درباره زنان از کشورهاي مختلف جهان:
انگليسي:
زن شري است مورد نياز.
زن فقط يک چيز را پنهان نگاه ميدارد آنهم چيزي است که نميداند.
هلندي:
وقتي زن خوب در خانه باشد، خوشي از در و ديوار مي ريزد.
استوني:
از خاندان ثروتمند اسب بخر و از خانواده فقير زن بگير.
فرانسوي:
آنچه را زن بخواهد، خدا خواسته است.
انتخاب زن و هندوانه مشکل است.
بدون زن، مرد موجودي خشن و نخراشيده بود.
آلماني:
کاري را که شيطان از عهده بر نيايد زن انجام ميدهد.
وقتي زني ميميرد يک فقته از دنيا کم ميشود.
کسي که زن ثروتمند بگيرد آزادي خود را فروخته است.
آنکه را خدا زن داد، صبر همه داده.
گريه زن، دزدانه خنديدن است.
يوناني:
شرهاي سهگانه عبارتند از: آتش، طوفان، زن.
براي مردم مهم نيست که زن بگيرد يا نگيرد، زيرا در هر دو صورت پشيمان خواهد شد.
گرجيها:
اسلحه زن اشک اوست.
ايتاليايي:
اگر زن گناه کرد، شوهرش معصوم نيست.
زناشويي را ستايش کن اما زن نگير.
زن و گاو را از شهر خودت انتخاب کن.
چند كلمه از بزرگان در مورد زن
1- يك زن چيزي جز شوهرش نمي خواهد ولي وقتي كه به او رسيد همه چيز ميخواهد.
«؟!»
2- زنان به خوبي مردان ميتوانند اسرار را حفظ كنند ولي به يكديگر ميگويند تا در حفظ آن شريك باشند.
«فئودور داستايوسكي»
3- زنها مثل ماهي هستند. بدست آوردن آنها آسان و نگهداشتن آنها مشكل است.
«ولتر»
4- زن اگر موافق باشد رحمت الهي است والا بلاي آسماني.
«روشني»
5- حرف زدن زياد خانمها اعجاز و گوش كردن مردان كرامت است.
«؟!»
6- اختلاف زن و مرد در اين است كه مردان هميشه آينده را مينگرنند و زنان گذشته را بخاطر ميآورند.
«؟!»
7- زن مخلوقي است كه عميقتر ميبيند و مرد مخلوقي است كه دورتر را ميبيند. عالم براي مرد يك قلب است و قلب براي زن عالمي است.
«گرابه»
8- زنهايي كه سر پيري مقدس و مؤمن ميشوند چيزي را به خدا تقديم مي كنند كه از بخشيدن آن به شيطان شرم دارند.
«؟!»
9- زبان زن به منزله شمشير اوست. هميشه آن را بكار ميبرند تا زنگ نزند.
«؟!»
10- چنين است طبيعت زن: دوستت ندارد تا دوستش داري و چو دوستش نداري دوستت دارد.
«ميگوئل بوفلر»
11- شاهراه موفقيت پر است از زنهايي كه شوهران خويش را به پيش ميبرند.
«توماس دوار»
12- زنها پنجاه برابر بيشتر به ازدواج اهميت ميدهند تا به منصب وزارت.
«؟!»
13- زن گردنبند است. دقت كن چه چيزي را به گردن ميآويزي.
«امام جعفر صاذق»
14- مردان آفريننده كارهاي بزرگند و زنان بوجود آورنده مردان.
«رومن رولان»
15- دو چيز را دوست دارم و نميخواهم آني از آن منفك شوم . زن و عطر را.
«حضرت محمد (ص)»
16- زنها هرگز نميگويند ترا دوست دارم ولي وقتي از تو پرسيدند مرا دوست داري بدان كه درون آنها جاي گرفتهاي.
«لارو شفوكو»
17- من زني را كه از خانه براي شكايت از شوهرش بيرون ميآيد دشمن دارم.
«حضرت محمد (ص)»
18- آسياب و ساعت و زن هميشه نيازمند تعمير هستند.
«پروربس»
19- نه گفتن زن به معني پاسخ منفي نيست.
«اس – پي – سيدني»
20- زنان اميال خود را بهتر از مردان پنهان ميكنند. اما مردان بهتر از زنان اميال خود را كنترل ميكنند.
«ريچارد استل»
21- به قول قديميها : زن بلاست ولي هيچ خونهاي بي بلا نباشه.
«؟!»
22- زن گله، هر كي ندونه خله.
«اين آخري رو خودم گفتم!»
نظرات ()بهتر است به جاي اينكه فقط به فكر گرفتن باشيد, به بهرهمند كردن ديگران از آنچه برايتان واقعاً ارزشمند و خوشايند است, بپردازيد. اگر بدهيد, ميگيريد؛ راه ديگري وجود ندارد. بيشتر مردم در پي اين هستند كه چگونه بقاپند و به چنگ بياورند. همه ميخواهند بگيرند و به نظر ميرسد كه كسي از دادن و بخشيدن لذت نميبرد. مردم با اكراه ميبخشند؛ اگر هم ببخشند, براي اين است كه در ازايش چيزي بگيرند. انگار كه دارند معامله ميكنند. آنها هميشه حواسشان جمع است تا بيش از آنچه كه ميدهند, به دست بياورند و اين چيزي نيست جز كاسبي و معامله!
ولي عشق, معامله نيست. بنابراين با عشق كاسبكارانه برخورد نكنيد. در غير اين صورت, زندگي را همراه با عشق و ديگر زيباييهاي آن از كف ميدهيد. هيچ كدام از زيباييهاي واقعي دنيا با داد و ستد به دست نميآيد. معامله و كاسبي با عشق, يكي از زشتترين چيزها در دنياست. ولي جهان هستي, هيچ چيز دربارهي معامله و داد و ستد نميداند. شكوفه دادن درختها, درخشيدن ستارهها, اينها هيچ كدام ربطي به كاسبي ندارند؛ نه لازم است پولي براي آنها بدهي و نه كسي از تو چيزي طلب ميكند. پرندهاي كه پشت در خانهي تو مينشيند و نغمهاي خوش سر ميدهد, از تو تقاضاي دريافت تقديرنامه يا چيز ديگري نميكند. پرنده نغمهاش را ميخواند سپس با رضايت و شادماني و بدون آنكه نشاني از خود بر جاي بگذارد, پر ميكشد و ميرود. عشق نيز اينگونه رشد ميكند؛ ببخش, و در انتظار پاداشي براي بخشيدن عشق نباش.
عشق ميآيد, عشق هزاران برابر ميآيد, ولي بايد خودش بيايد. نبايد آن را مطالبه كني, زيرا در اين صورت هرگز نميآيد. اگر عشق را به زور بطلبي, در حقيقت آن را از بين ميبري. بنابراين فقط ببخش. در آغاز اين كار سخت به نظر خواهد رسيد. زيرا در طول زندگي به تو آموختهاند كه بگيري, نه اينكه ببخشي. در ابتداي كار, بايستي با خودخواهي دروني خويش بجنگي. عضلاتت سخت شدهاند, سرما بر قلبت سايه افكنده است, بيروح و بياحساس شدهاي. ولي هر قدم كه در اين نبرد به پيش بگذاري, راه برايت هموارتر ميشود و بتدريج يخها ذوب شده, رودخانهي عشق در تو جريان مييابد.
انسان بالغ در تنهايي خويش شاد است _ تنهايي او چون ترانهاي خوش است, تنهايي او يك جشن است. انسان بالغ كسي است كه ميتواند با خودش شاد و خوشبخت باشد. تنهايي او به معناي غريبي و بيكسي نيست. تنهايي او مراقبه و خلوت كردن با خود است.
پس در وهلهي اول, ياد بگيريد كه شخصيتي مستقل و منحصربه فرد داشته باشيد. در وهلهي دوم, هيچ گاه در پي كمال مطلوب نباشيد و از هيچ كس و هيچچيز توقعي نداشته باشيد. به مردم عادي عشق بورزيد. مردم عادي هيچ چيز از ديگران كم ندارند. در حقيقت همهي اين مردم به ظاهر عادي, استثنايي هستند, زيرا هر انسان به نوبهي خويش منحصربه فرد و بيبديل و شايستهي احترام است.
ببخشيد, بدون شرط و شروط ببخشيد. آنگاه است كه عشق را درك خواهيد كرد. من نميتوانم عشق را تعريف كنم, ولي ميتوانم راهي را كه عشق در آن پرورش مييابد به شما نشان دهم؛ به شما نشان ميدهم كه چهگونه يك بوتهي گل رز را بكاريد, چهطور آن را آبياري كنيد, چهطور به آن كود بدهيد و چهگونه از آن محافظت كنيد. آنگاه روزي خواهد رسيد كه گل رز, ناگهان و بيخبر, شكوفا و متجلي ميشود و خانهي شما را آكنده از عطر ميكند. عشق نيز به همين ترتيب شكوفا ميشود. مثل يك گل رز!
وبلاگ ناشناس متعلق به من است . شماها می توانيد هر طور که دوست داريد مسخرم کنيد
وسلام
نظرات ()با خودت مشکل داري؟
از يه صفت هايي که داري خوشت نمياد؟
حسودي؟
خودخواهي؟
زود عصباني ميشي؟
خيلي منطقي نيستي؟
پشتکار درست حسابي نداري؟
مخت 24 ساعته چراغ هاردش روشنه؟
تو يه چيزايي که برات مهمه استعداد نداري؟
ترسويي؟
عصبي هستي؟
من من زياد ميکني؟
فکر ميکني علامه دهري؟
تمرکز درست حسابي نداري؟
24 ساعته ميخواي بگي منم هستم؟
از درس بدت مياد؟ اما دوست داري خوشت بياد؟
خيلي زياد منطقي هستي و همه چيو با منطق ميسنجي؟
هيزي؟
کون گشادي؟
خيلي مغروري؟
خيلي پايين تنت فعاله؟
از خشونت خوشت مياد؟
تو گذشته زندگي ميکني؟
24 ساعته تو رويا زندگي ميکني؟
انتقاد پذير نيستي؟
نصف اوقات افسردهاي؟
نميتوني کسي را تحمل کني؟
همش دلهره هراس داري از آينده؟
ديگران نميتونن تو رو تحمل کنن؟
کرم داري؟ دوست داري ملتو اذيت کني؟
و....
چرا دلت مي خواد خودتو عوض کني؟ اين صفتهات ممکنه خيلي باحال نباشن، اما تو، چاره ديگهاي نداري... درک ميکني؟ چارهاي جز پذيرفتن خودت نداري...اين صفتها مثل يه چاه توالتن... هر چي بيشتر باهاشون بجنگي و ور بري بيشتر گندش در مياد... ساکن بذارشون... بذار همينجوري بمونن... نجنگ که فايده نداره چون تو عوضبشو نيستي... هرچي بيشتر بجنگي بيشتر عذاب ميکشي و اون صفتهاتم اگه شانس بياري و قويتر نشن، هنوز سر و مر و گنده سر جاشون ميمونن... صفتهاي ذاتي خودترو نميتوني نابود کني برادر... اگه نابود کني يا ديوانه ميشي يا بيمار وخيم....
خودت رو قبول کن اينقد بعدش زيبا و آروم ميشي و انرژي ميگيري که حد نداره... همونجورم تا بعضي اوقات داد نزني ويا به شدت حسادت نورزي آروم نميشي...
بابا بذار بعضي وقتا اينقد مغرور باشي اونقد که هيچکس برات مهم نباشه... ارضا که شدي ميگذره ميره تا دوباره گرسنت بشه براي غرور داشتن....
اينقد نزن تو سر خودت بابا تلف شدي آخه... ذاتت قشنگ و جذابه و زنده است حتي اگه همه اون صفات بالا رو به نهايت شدتش داشته باشي... هيچ موقع فراموش نکن که تو يه حالت ممکن در بازي احتمالات طبيعت بودهاي... دست تو نبوده... اينجوري آفريده شدي و اينجوري هم بايد باشي تا طبيعت سرويست نکنه...
نظرات ()شاید وقتی برای دل خودم می نویسم جایی برای تو دیگر نیست یا تو را بر باد فراموشی رهسپار دیار خاطره هایم می کنم
هر از چند گاهی به یادت نغمه عاشقانه ای سر می دهم اما این نغمه از آن تو نیست از آن , آن دل شکسته و پر از غم خویشتنی است که بر یاد و خاطره های اندوهناک خویشی می گرید که در خویشش نهان کرده است
خویشی که در من است و نیست در تو هست و نیست , با تو همراه است و می گریزد اما از تو به تو پناه می آورد...
کاش دل شکسته مرا بند زن ملکوتی بود که با صوت داوودیش هزاران پاره پاره این دل رهیده و افسون شده را در کنار می آوردم و با کاشی های آبی رنگ گنبد لاجوردی آسمانیان در کنار هم رنگین تر رنگ دل را می سرشتم!!
ای در تو گریخته ...از هوای بارانی و سهمگین طوفانی , مرا به خاطر آور ...حتی با تنفسی در خاطره های من..
آن لحظه که من ازتو رهیدم از خود گذشتم و دیگر آن دیار را نیافتم ..من بودم و تو ..اما هر دو از هم جدا شدیم من عاشقی شدم در هوای تو و تو بارانی شدی در چشمهای من..پلکهایم را بر هم می گذارم و تو از چشمانم روان می شوی و بر دامنم فرو می افتی ...آن لحظه که دیگر در کنارم نیستی مرا با پلک بر هم زدنی در یک هوای ابری به یاد آور.!
نظرات ()
هميشه خيره خيره در چشمانم نگاه مي كني و من باز هم مثل هميشه به تو مي گويم : هاي ! دنبال چه مي گردي ؟!
- ( هيچ ! ) تو مي گويي و دروغهايت هم چه شيرين است !
فرياد مي زنم : ( من هنوز هنوز هنوز عاشق تو هستم ) *! مي دانم ! تو مي گويي ، همچنان مغموم و خيره خيره . ناله مي كنم : پس چرا ديگر اين چنين چشمانم را به شهادت مي طلبي ؟!
شبي با خيال تو همخونه شد دل
نبودي ، نديدي چه ويرونه شد دل
(؟)
شب سياه سياه است . باد در كوچه پس كوچه هاي شهر پريشان و هرزه گرد پرسه مي زند ، از تمام كوچه باغهاي سرشار از شب بوهاي باران خورده شهر مي گذرد و بعد لا به لاي موهاي شبرنگت مي پيچد و آنگاه مشامم از تو لبريز مي شود و اشك از چشمانم مي جوشد و موهايت پهن مي شوند روي صورتم و اشكهايم را پاك مي كنند .
هاي سر بر سينه ام نهاده ! امشب تا خود صبح برايت حرف دارم. هر شب ، داستان سرگشتگي ام را با شكلي تازه در قالب ترانه اي ، غزلي ، قصيده اي و حتي گاه نگاهي سرشار از همه اينها ريخته ام و در گوش جانت زمزمه كرده ام .
مي گويي : نگو شكلي تازه ! من هر روز حرفي تازه از تو شنيده ام !
مي گويم : خودم هم !هر روز كه نه ! هر لحظه در درونم چشمه اي تازه مي جوشد از سفره پر بركت عشقت و من عمريست تنها نقش سرسرايي را بازي مي كنم كه صداهاي برخاسته از عشقت را پژواك گونه باز پس مي دهم .
حرف تازه از من نيست ! تو خود لحظه لحظه در من مي شكفي ، نو مي شوي و بال و پر مي گيري ….
چشمانت ، عظمت شب را به تصوير مي كشد . انگار پنجره اي گشوده اي به رويم تا از ميانش تمامي كهكشانهاي درونت را به خانه دلم ميهمان كنم . و من چه ضيافتي ترتيب داده ام ! دستادست اين ستارگان شب شكن ، پاي كوبان و دست افشان ، ديوانه وار و شلنگ انداز مي رقصم .
از اين ضيافت دلنشين هيچگاه سير نشده ام كه تو هر روز ستاره اي ديگر را به من مي نماياني و من در حيرت مي مانم كه ستارگان اين كهكشان را آيا پاياني هست؟!!
و تو امشب نيز با چشمان نمناك عاشقت ، يك ( نه ) ديگر مي آفريني!
آي آي آي ! اين عشق چه معجون غريبيست ! من و تو اشك مي ريزيم و مي خنديم ، بغض مي كنيم و قهقهه مي زنيم ، ماتم مي گيريم و مي رقصيم … و همه اين عقلانيت ديوانه وار - و شايد هم ديوانگي معقول ! - را از او داريم .
مانند هميشه خيره خيره در چشمانم نگاه مي كني و من باز هم مثل هميشه به تو مي گويم : هاي ! دنبال چه مي گردي ؟!
- ( هيچ ! ) تو مي گويي و دروغهايت هم چه شيرين است !
فرياد مي زنم : ( من هنوز هنوز هنوز عاشق تو هستم ) *! مي دانم ! تو مي گويي ، همچنان مغموم و خيره خيره . ناله مي كنم : پس چرا ديگر اين چنين چشمانم را به شهادت مي طلبي ؟!
شب در چشمانت مي شكند ، شانه ام خيس مي شود . مي گويي : مي خواهم تو هم دوست داشتنم را ببيني !
مگر نشنيده اي شنيدن كي بود مانند ديدن !
و من لال مي شوم ، سراپا چشم و گوش و دل ! و تو آواز مهر را قطره قطره بر شانه هايم مي سرايي ….
تا بعد….
http://bacheporoo.persianblog.ir
http://o-r-a-n-g-e.persianblog.ir
نظرات ()وقتی که ، مثل شراب
مستِ ، َمستم می کنی
عاشقِ ِ ، عشق میشم
مِی ، پرستم ، می کنی
وقتی که ، به من میگی
جون ِ من ، بسته ، به جونت .
منو آروم ، میکنه
اُون صدای مهربونت
نمی دونم که چرا ، دوباره دیونه میشی
خراب و ویرونه میشی
بتی ، که داغونه میشم
ابری ، که گریونه میشم
نمی دونم ، که چرا !!!
دوباره دیونه میشی
دوباره دیونه میشم
دوباره دیونه میشی
دوباره دیونه میشم
دل غمگین منو ، باز تو ، آروم می کنی
میشکنهِ طلسم غم ، آخه جادوم می کنی
آخه جادوم می کنی
وقتی که ، تو بد میشی
باز میبینم ، دنیا رو سرم خرابه
میبینم ، که باز دارم ، دق می کنم
همه چی ، نقش ِ برآبهِ
اما تا می خوام بِرم
گریه کنون
سر به دیوارا بکوبم
باز به دادم میرسی
به من میگی
عشقمی ، تو خوب ِ خوبم
باز میگم ، عزیز من
پا رو قلبم نمی ذاره
مهربون ِ با منو ، اشکمو در نمیاره
نمی دونم که چرا
دوباره دیونه میشی
خراب و ویرونه میشی
بتی ، که داغونه میشم
ابری ، که گریونه میشم
نمی دونم ، که چرا !!!
دوباره دیونه میشی
دوباره دیونه میشم
دوباره دیونه میشی
دوباره دیونه میشم
دل غمگین منو ، باز تو ، آروم می کنی
میشکنهِ طلسم غم ، آخه جادوم می کنی
آخه جادوم می کنی ، آخه جادوم می کنی
نظرات ()به چشمان خود ياد بده که هر کسی ارزش ديدن نداره .
به دل هايتان ياد بدين که هر کسی ارزش دل بستن نداره .
به دستهايتان ياد بدين که هر کسی ارزش دست گرفتن نداره .
به فکر و حستان ياد بدين که هر کسی ارزش اعتماد نداره .
حتی ، به بدنتان ياد بدين که هر کسی ارزش هم خوابی نداره .
چند نکته هم در مورد بوسيدن :
انواع بوسه
معرفي انواع بوسه:
اظهار عشق ------------- بوسه
انواع آن:
1:بوسه بر دست----------قدرشناسي
2:بوسه برگونه----------فقط تقاظاي دوستي ساده داشتن
3:بوسه برگردن----------احتياج داشتن
4:بوسه بر لب-----------دوست داشتن
5:بوسه بر گوش----------فقط به بازي گرفتن
6:بوسه برجاهاي ديگر----تقاضاي ماندن
۷:بوسه بر پیشانی--------------- عشق توام با احترام
۸: بوسه بر انگشت اشاره ----------------------عشق توام با شکرگزاری
آخرش اينهمه فهميديم چی شد ؟ هيچی . بوسيدن فقط احساس هست . احساس عجيب . تازه تخيل چيز بدتری بعضی وقتها هم خوبه ، واسه راضی کردن جسم و روح ميشه يه سفر رفت تو عالم رويا و خيال البته با يه جنس مخالف .. ولی بازم لحظه ای هست . وقتی نميتونی اون چيزی که لمسش کنی تو واقعيت بيد اينجا تو عالم تخيل بری دنبالش ، جای خوندم که می گفت : خيال ژرداز باش چون يه روزی به واقعيت تبديل ميشه ولی چت هم يه عالم خيالی و مسخرست . دلم گرفته . اصلاْ من هميشه دلم گرفته ، نمی دونم مشکلم چيه . اصلاْ قاطی کردم ... همش تخيل هم رويا همش حس ... حتی عشق حتی دوست داشتن .. حتی ارتباط . همش نااميد که ميايم که لذت ببريم ولی چون بلد نيستيم چوبشو بايد بخوريم . ميايم دوست داشته باشيم چون بلد نيستيم ابراز کنيم يا انقدر هل ميشيم که همه چيز از کنترل خارج ميشه همش خراب ميشه اعتماد می کنی به يه آدم مثل مير کبيری که تو شرکت ايزايران مدير بوده و همه ازش بدشون ميومده الا منه ديوانه که اين دوزاريه کجم نفهميد که ؟ آ قا منظور از موجی يه آدم ديونست نا يه آدم سالم شايد يه آدم ديونه بد . بد من ميام به اين ديوانه اعتماد می کنم کلی هم بهش حال ميدم ميخواد لطف کنه منو ميبره تو يه شرکت ديگه منم منه احمق هم ميگم باشه ، آخرش چی بعد از ۳ سال سابقه کاری تو يه شرکت ايزيران با ژست مسئول قسمت کنترول کيفيت خدمات بعد از فروش با مدرک فوق ديپلم با حقوق ۲۶۰ هزار تومانی مياد تو يه شرکتی که بهش وعده ۳۰۰ هزار تومانی ميکنن . ميدونی از چی زورم ميگيه که بعد از ۳ ماه بگن بهت ۱۵۰ هزار تومان بيشتر نميدم يکی نيت به اين ...کش بهگه مرض داشتی منو از اونجا دراوردی بعدش که منه بدبخت مخالفت ميکنم ميگن که از کارت راضی نيستيم .... پس منو چرا آوردی بيرون . ديگه نمی تونستم برگردم ايزيران ۸ ماه بيکار بودم تا با ۱۰۰۰ بدبختی يه مغازه کوچيک گرفتم اونم با بدبختی چون تو اون پاساژ دوست نداشتن من برم چون کار بلد بودم . آخرش با ۴ ميليون پيش و برجی ۱۸۰ هزار تومان + مجارج شارژ و برق و آب و همه چيز جمعاْ ميشه ۲۵۰ هزار تومان ميودنی يعنی چی ؟؟؟ فکر نکنم معنی اين چيزرو بدونيد . خانواده فرهنگی اونم بازنشسته . بايد از صبح بيای اينجا تا ساعت ۱۱ شب کار کنی که بشترشو بريزی تو جيب اون صاب مغازه ( جلبيش اينکه اون مغازه های ديگه همشون ۱ يا ۱.۵ میليون پيش با ماهی ۱۲۰ هزار يا ۱۵۰ هزار هستن .. همشونم واسه هم ميزنن .. همه جوره رقابت ناسالم من الان حدود ۱۲ ماه يه تفريح سالم نداشتم تو اين مدت از شعاغ ۲ کيلو متری خونه فاصله نگرفتم .. همش به اين فکرم که کی من ... بگزريم آخرش ميشم ديونه که هستم چون اين ديونه بازيارم درآوردم آخرش اينجوری شد فکرهای عجيب می کنم مثلاْ می خوام چاق شم . تو اوج بدبختی بايد عزيز ترين کستو از دست بدی که به خاطرش همه چيزت له شه . دنيای من يه دنيای ديونه هاست . چون من واقعاْ نتيجه گرفتم يا بايد به بيخيالی کامل بزنم يعنی هر نوع احساسی تو خودم بکشم بشم بد بد بد مثل اون ... کش بايد نامرد شم مثل شما ها بايد همه چيز پول ببينم حتی احساس آدمارو با ژول بخرم مثل شما دخترا نگين که براتون مهم نيست هست همش ... شعر . همتون پول پرستين . نگين قيافه مهم نيست که هست .. همتو ن حتی من قيافه مهم . ولی من ميگم وقتی شماها تو صف جمالات بودين من ته صف کمالات بودم . نگين اند معرفتين که نيستين چون زمونه نخواسته باشين . من از همه شاکيم حتی از خودم ............. اسم نميبرم ولی اگه خيلی شاکی شم اسم ميبرم که کيا چيا چکارا کردن .. چکارا واسشون کردی .. آخرش چی . من روزيمو خدا ميده . دلم شکست . نه اينکه اون عشق دلمو بشکنه نه نه دلمو آدما شکندن ، آدمايی که وقتی کارت دارن اونوقت بهت احتياج دارن حتی دوستان . وقتی حوصلشون سر ميره زنگ ميزنن وقتی شادن سارشون گرمه زنگ حتی حالتم نمی پرسن . وقتی مينويسی ميان يه تعبير ديگه ميکنن وقتی تماس ميگری باهاشون اگه کار نداشته باشن خوابشون ميگيره اگه کار داشته باشن سريع دکت ميکنن . حتی تو .... ديگه از هر چی احساس خنثی حالم بهم می خوره . می خوام سنگ بشم . قلبم مثل سنگ بشه ولی نميشه ولی به روش ديگه مثل يه ديونه رفتار می کنم می خوام آی ديمو عوض کنم ميخوام آمار بگيرم : اين آی دی جديده منه : enrico7857@yahoo.com ديگه از نيکولاس خسته شدم . با اين آی دی کم ميام شايدم نيام . سيگار هم کم کردم . راستی عکس من داخل پروفايل آی دی نيکلاس هست + اينکه اگه به سايت http://www.3dcc.biz برين گوشه سمت راست يه ذره پايين اورنج سيستم اسم مغازه منه ميبينيش . فکر کنيد دارم تبليغ ميکنم . از يه ديونه نبايد بيش از اين انتظار داشت . راست من بوس خيلی دوست دارم از موهای بلند دخترا هم خوشم مياد... شظ هيکلای باريک که نگو ... الانم که دار م مينويسم تن و سيب زمينيو قاطی کردم دارم کوفت ميکنم که شايد چاق شم همه سه بار غذا نوشه جان می کنن من ۵ بار کوفت می کنم که جونم دربياد چاق شم . مامانم ميگه ريز شدم بايد چاق شم. چرا اينجوری شدی حامد . ديونه ( دوستون ندارم چون دوسم نداشتين ) به بهرام سلام برسون ... خودش ميدونه چی ميگم الانه که بگه باز ديونه شدی
راستی از بازاری ها هم متنفرم اونا هم يجوری .... اونجورين ( ..... )
آقا من ديونه بودم هی کامنت بزارين که همه چيز نسبيه اون آدما هم که ...کش نسبين .
برام هيچی مهم نيست . که چی در مورد فکر مکنيد ولی برام مهمه که اونی فکر ميکنيو بيان کنی تو فرم نظر خواهی ميخوام شجاعتت و نشون بدنی که بلد نيستی فقط مينويس زيبا ود شايدم نسبی اين برام مهم نيست برام واقعيت مهمه .
می خوام از اين به بعد سعی کنم خاطرات هر روزمو بنئيسم که روزا چکار ميکنم پس احتمالا هر روز ديگه بايد آپديت بشه
يه حس معلقی بهم دست داده حس پرواز دارم به قول يکی که الان پشت خطه داری ميمری تازه با يه صدايی مگه حامد تو چته تو چی ميخوای از زنديگت از دنيا يبار ديگه بخون چی گفتم لوس نشو سوکت ...... سيگارمو ميزارم تو جا سيگاری بهش نگاه ميکنم هی بهش ميگم تو کی تموم ميشی مثل عشق او پشت خطی ميگه عشق تموم شدنی نيست من بهش نيش خند ميزنم بقيه حرفامو نذاشتی بگم سوکت ..... حامد حالا من بايد به تو چی بگم داری الان ميرينی به عصابم هوم سوکت.... من الان يه تيشرتقرمز پوشيدم وسط محرم خط ريش هم گذاشتم يه شلوار جين سياه هم پوشيدم میپرسه که چرا شلوار جين سياه میپوشی هميشه تو دلم ميگم اونجام هميشه عزا داريه بهش ميخندم ونم ميخنده يه کفش اسپرتم پوشيدم بايد يگی ديه بخرم قتی پول در مياری زورت ميگيره که خرجش کنی ميگم حاله شما خوبه اون سوکت ميکنه ... داره افسوس ميخوره نفس ميکشه هی ميگه حامد حامد حامد حامد حامد کار ی نداری خدا حافظ . گوشيو گذاشت فکر کرد اسکولش کردم ولی من ..
نظرات ()
نظرات ()روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيباترين قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعيت زيادي جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده اند. مرد جوان، در كمال افتخار، با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت. ناگهان پيرمردي جلو جمعيت آمد و گفت:?اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست.?
مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام مي تپيد، اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكه هايي جايگزين آنها شده بود؛ اما آنها به درستي جاهاي خالي را پر نكرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجودداشت كه هيچ تكه اي آنها را پر نكرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فكر مي كردند كه اين پيرمرد چطور ادعا مي كند كه قلب زيباتري دارد.
مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره كرد و خنديد و گفت:?تو حتماً شوخي مي كني....قلبت را با قلب من مقايسه كن. قلب تو، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است.?
پيرمرد گفت:?درست است، قلب تو سالم به نظر مي رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي كنم. مي داني، هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده ام؛ من بخشي از قلبم را جدا كرده ام و به او بخشيده ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه بخشيده شده قرار داده ام. اما چون اين دو عين هم نبوده اند، گوشه هايي دندانه دندانه در قلبم دارم كه برايم عزيزند، چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده ام. اما آنها چيزي از قلب خود به من نداده اند. اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآورند، اما يادآور عشقي هستند كه داشته ام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارها عميق را با قطعه اي كه من در انتظارش بوده ام، پر كنند. پس حالا مي بيني كه زيبايي واقعي چيست؟?
مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد. در حالي كه اشك از گونه هايش سرازير مي شد به سمت پيرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پيرمرد تقديم كرد. پيرمرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت.
مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود. زيرا كه عشق، از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ كرده بود

نظرات ()